سيد محمد باقر برقعى

3258

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گمگشته‌اى مىگشت ، ولى من از مردم دورى مىكردم ، هميشه در گوشه‌اى منزوى بودم و نمىدانستم در اندرون من خسته كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست ، تا شبى هراسناك از خواب بيدار شدم و قلم به دست گرفتم و هرچه دلم مىخواست نوشتم ، مانند اينكه غده‌اى سر وا كرده باشد احساس آرامش كردم ، فرداى آن شب آنچه نوشته بودم براى يكى از دوستانم خواندم ، او گفت اين شعرها را خودت گفته‌اى ، گفتم آرى ، اين‌ها را ديشب نوشتم . ديگر در اين دنياى پهناور يارى پيدا كرده بودم ، شعر معشوق من بود ، تنها چيزى بود كه مىتوانست درياى طوفان روح مرا آرامش بخشد ، توسط همين شعر بود كه در محافل ادبى راه يافتم . » نمونه‌هاى زير از شعر اوست : فتنهء افسونگر ديوانه شدم جانا ، زان نرگس مستانه * زان نرگس مستانه ، سرمستم و ديوانه از گردش چشمانت اى ساقى سرمستان * تا مست و خرابم من حاجت چه به پيمانه زنجير سر زلفت ما را بكشد هردم * زين كوچه بدان كوچه زين خانه بدان خانه با ياد لب نوشت عمريست كه مىگردم * سرگشته چو پيمانه ميخانه به ميخانه تا دل به تو دادم من ، اى فتنهء افسونگر * چون حسن تو در عالم گرديده‌ام افسانه امشب به مراد دل در خلوت ما بنشين * تا گرد سرت گردم اى شمع چو پروانه در شهر جفاجويان ما اهل وفا « مژده » * نوريم به تاريكى گنجيم به ويرانه پرتو مهر داشتن چشم تمنّا به كسى جز تو نشايد * كه بجز دوست كسى مشكل ما را نگشايد من تو را عاشقم و از تو به غير از تو نخواهم * به تو سوگند كه غير از تو مرا هيچ نبايد همه اميد من دل‌شده آن است كه روزى * پرتو مهر تو بينم ز تنم جان بدرآيد گفته بودى به كسى راز دل‌خسته نگويم * نتوان گفت به عاشق كه غم دل ننمايد تا جدا از گل گلزار جمال تو فتادم * مرغ طبعم دگر اى دوست نوايى نسرايد « مژده » جز [ مشفق ] و [ وجدى ] كه مرا يار عزيزند * صحبت هيچ‌كسى زنگ غم از دل نزدايد